![]() |
![]() |
|
| یادگاریهای من |
|
رقص صدات لابه لای پک های عمیق دودی که تو فضای تو گم می شد برف ... همه جا برف آلود تاریکی ماشیها بوقها نمی شنوم نمی بینم فقط گرپ گرپ قلبم رسیدم بارون توی بارون خیس. خیس از عطر نفسهای تو تلخی قهوه با شکر شیرین نشد سکوت بود و لرزش دستهای من پاسخ حضور تو تمنای یک بوسه که در گذر مهر تو ذوب شد بارون رفت ابرهای تیره هم نه نگاهی نه سکوتی و نه گرپ گرپی تنها ردی که در پی اش بی نفس رفتم سفر به سایه ی تو پناهم می دهد هنوز روی شونه هات می تونم گریه کنم روی شونه های ساکت تو پرنده ی خیالم قد راست کرده - پرواز- باید چشمانم را ببندم نسیم را می بوسم که هنوز برایم قصه ی تو را هدیه می کند آسمان! تو را به همه ی قدیسانت قسم با من بی مهری مکن بال خاطره هایم به آغوش تو پناه گرفته سیاهی ..... کدام راه؟ کدام رد؟ کدام سایه؟ کدام ارکیده؟ کدام معشوق؟ کدام دردی به جان؟ چشمانم به لبخندی شکاف می زند و تو را می یابد -در چهار چوب زمان- قدم بر می دارم تو ایستاده بر جای -بی تفاوت ، سرد- آزادی سیگار از حصار انگشتانت کلاغ بد صدایی را می ماند که هجویات تردید را با من هم صدا شده با این حال خرسندم چشمانم! با من یاری کنید. لبخند پژمرده ی ارکیده در دستان تو... نمی دانم این چنان بودی یا آن چنان نبودی؟ در هر دو راه گم شده ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط درسا |
|
|
فسرده در دل بهاری گرم در محیطی یخ زده کلماتی خالی از عشق نوازشی سرد فسرده در دل تابستانی داغ در تکراری غم انگیز -بی علاقگی- -دلسردی مرگزا- فسرده در دل پاییزی دلپذیر در بی توجهی نگاهی مشکوک -نومیدی- آب شده دردل زمستانی یخ زده در دستی گرم در نگاهی مهر آمیز در حرارت نفسی داغ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط درسا |
|
|
خیلیها رو می شناسم که از دروغ بدشون می آد اما اولین راه گریز واسشونه خیلها رو می شناسم که حوصلهء تنگ کسیو ندارند وقتی خودشون شنگولن اما تو تنگی خودشون تحمل قهقه های دیگری رو ندارن خیلیها رو می شناسم که رو منبرین بدفورم نصیحت می کنن اما همیشه خودشون حوصله پامنبری رو ندارن خیلیها رو می شناسم که چشم شنواشون به دیواره اما می خوان وقتی خودشون حرف می زنن از سر تا پات فقط یه چیز باشه: گوش خیلیها رو می شناسم که بدجور دل می شکنن اما اگر دل نازکشون بلرزه می شکوننت خیلیها رو خیلی جور دیگه می شناسم از این دلم میگیره اما دلم می ترکه وقتی می بینم خیلی وقتها خودمم از همین خیلیهام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 آذر1386ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط درسا |
|
|
کنار هر قطرهء اشکم، هزار خاطره دفنه. اینقدر خاطره داریم، که گویی قدِ یک قرنه. گلو میسوزه از عشقت، عشقی که مثل زهره. ولی بی عشق تو هردم، خنده با لبهای من قهره. درسته با منی اما... به این بودن نَیازارم. تو که حتی با چشماتم، نمیگی - آه! – "دوست دارم". اگه گفتی "دوست دارم"، فقط بازی لبهات بود. وگرنه رنگ خودخواهی، نشسته تو چشمات بود. هرچی عشقه توی دنیا، من میخواستم مال ما باشه. اما تو هیچ وقت نذاشتی، بینمون غصه نباشه. فکر میکردم با یه بوسه، با تو همخونه میمونه. -نمیدونستم نمیشه- آخه بی تو نمیمونم. گله میکنم من از تو، از تو که اینهمه بیرحمی. هزار بار مّردم از عشقت، تو که هیچوقت نمیفهمی. چشمام همزاد اشک و خونه، دلم همسایهء آهه. زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه. شدم چوپان گلهء احساس. چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواست. تو اینقدر خواستنی هستی،
که این گله نمیفهمه. اگر لبخند به لب داری، دلت از سنگ و بیرحمه. ببخش خوبم اگه این عشق حیلهء تو رو روکرد. نفرین به دل ساده. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط درسا |
|
|
میدانم که میآیی چه غم دارم ز تنهایی میباری چو ابر بهار میشویی از دل غبار میتابی چون آفتاب میربایی از دیده خواب میرسد با بانگ صبح از سوی او آن نسیم جانفزای کوی او گر دل من بیقراری میکند او بهارست و بهاری میکند میدانم که میآیی چه غم دارم ز تنهایی شب هجران شود کوتاه رسد صبح امید از راه... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 آبان1386ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط درسا |
|
|
نگاهم در آینه فرو میریزد جزیرهای به زیر آب میرود در ساحلِ آینه دستانی کورمال عطر تو را میجویند و پرندگان بودنِ جزیره را فراموش میکنند.
بوی رفتن میدهی. در را باز میگذارم وقتی برو که گنجشکها و ستارهها خوابند... کسی را میشناسی که شیشهی پنجرهای را بند بزند پیش از آن که بروی پیش از آن که بشکند؟
هر شب که میخواهم بخوابم میگویم صبح که آمدی با شاخهای گل سرخ وانمود میکنم هیچ دلتنگ نبودهام صبح ه بیدار میشوم میگویم شب، با چمدانی بزرگ میآید و دیگر نمیرود
خواب دیدم در کوچهها رازهایم را میفروشند لبخند میخرند راست است که میگویند لبخند در خواب شگون ندارد؟!
پا برهنه تا کجا دویدهای؟ که این همه گل شکفته است؟!
مردم از جنس تو میپرسند میگویم از جنس بغض من است دندانهای سفیدشان افق نگاهم را پر میکند.
به تماشای باران ستارهها بیچتر بیا.
آویختهام از جایی که نمیدانم چیست آویختهام از جایی که تا بیداری یا خواب یا آب تنها فریادی، فاصله است. در آغاز عشق شاید ایستادهام! پاشنه آشیل را یافتهام تمام شد، تنهایی. کافیست پلکهایم را ببندم راستی بانو آن ها را ندیدهای جایی میانِِ را هِ تو نبود؟
چیزی میان رسیدن و بودنِ من است شاید ارواح پدرانم نمیگذارند آن جا که رسیدهام، باشم شاید تصویر تمام قدی که در راه از تو میسازم پیش رویم میایستد.
این بار هم که تاول پاهایم خشک شود دوباره عاشقت میشوم دوباره راه میافتم دوباره گم میشوم. لولای شکسته در را عوض میکنم در را باز میکنم. میگویم: خوش آمدی اگر نبودی در را میبندم دوباره باز میکنم.
درشکهای میخواهم سیاه که یا تو را با خود ببرد یا نه نه یاد تو باشد مرا با خود ببرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط درسا |
|
|
بی گفت و گو روزگاری سخت سیاه به هم میرسانم کلمات ساده چندان بیمایه و عبثاند پیشانی صاف نشان از غیاب درد است آنکه خندهای سر می دهد هنوز خبر موحش را نشنیده است آه! حکایت غریبیست این روزگار سخن از درخت گفتن بیشتربه جنایتی میماند چراکه خاموشی گزیدن است بر این همه دهشت و آنکه آسودهخاطر در کوچه راه می رود درد برادری را به جان ندارد راست است: تنها از سر تصادف روزی خود را به دست می_آورم اما هیچ چیز با من سبب نمی شود که میدان به این شکم دهم راست است: بیشتر به اتفاقی میماند زنده ماندنم (اگر بخت یاری نکند، کارم تمام است)
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مهر1386ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط درسا |
|
|
شبی پریشان بود درون کوچه پرت کسی گذر میکرد نه باد بود و نه برگ نه زندگی و نه مرگ به شهر خاطرهها کسی سفر میکرد ... کسی مرا میخواند به شهر تاریکی کسی سفر میکرد کسی به جا میماند ... شب از نفس افتاده است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مهر1386ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط درسا |
|
|
من چنان آیینه وار در نظرگاه تو استادم پاک. که چو رفتی ز برم چیزی از ماحصل عشق تو بر جای نماند در خیال و نظرم غیر اندوهی در دل، غیر نامی به زبان جز خطوط گم و ناپیدائی در رسوب غم روزان وشبان... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مهر1386ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط درسا |
|
|
درین بهشت برزخ زمستان برفی قرنهاست لانه کرده است برگ درختان قلبم
خورشید بهارزندگانی گویی
قصد طلوع ندارد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط درسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یه مسافر, یه غریبه, یه شبم بی پنجره,میروم با کوله بار سرگذشت و خاطره, خسته ام از خستگیها, خسته ازاین لحظه ها, می شمارم لحظه ها را بر نمی آرم صدا
|
| پیوندهای روزانه |
|
دلتنگی های فرانک آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| نویسندگان |
|
درسا درسا |
|
RSS
|